آتش...

یکی دیوانه ای آتش برافروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

 

همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد

 

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

 

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

 

خوشم با اینچنین دیوانگی ها

که میخندم به آن فرزانگی ها

 

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

 

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی که فرجامی نداریم

 

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

 

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستی زرم کن...

 

/ 32 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه

سلام دوست خوبم یه داستان نوشتم دوست داشتی بیا بخون...البته سریالیه....قسمت اولشو نوشتم قشنگه

ریحانه

سلام محمد... از وبلاگت خوشم اومد[تایید] به سایت تفکر سبز سر بزنی خوشحال میشم... تو مباحث تالار گفتمانمون شرکت کن با موضوع حقوق اساسی آپ هستیم شاد باشی و موفق [گل]

سایه سپید

نمی خواید دوباره بنویسید؟!باز هم آپ کنید؟!

محمد رضا

سلام دوست من[گل][گل] ای عشق همه بهانه از توست بنیاد ستون بیستون پایه ی توست شعرت زیبا بود با حضورت در وبم خوشحالم کن مرسی[لبخند]

مهدی

دوست قدیمی خیلی زیبا بود و آهنگ وب هم خیلی زیباتر

مرجانه

از شعر تا شاعر همه زیباست با کلام تو شاعر .[گل]