کوه ریگ

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”

شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!

این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |

صدای جغد می آید 

صدای  خنده کفتار 

صدای  زوزه  گرگان  خون آشام

ز پشت کوه های برفی نوک تیز

که آماده برای حمله  می گردند

خدایا نیست چوپانی

که چوپانها

همه مشغول سرقت از حریم گله می باشند

خدایا

سگ نمی بینم

که سگ در سرزمین من

رفیق گرگ می باشد

خدایا

بره ها را

متحد گردان


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |
کاش دخترک قلب رو نگیره ...

کاش پسرک قلبشو توی دل دخترک جا نذاره ...

کاش دخترک بدونه گرمی الان قلب از گرمی خون دور قلب هست ...

کاش دخترک بدونه خون یک روز خشک میشه ...

کاش دخترک بدونه وقتی گرمی خون رفت سردی یخ جاش میاد و وجود دخترک رو پژمرده و غمگین می کنه...

کاش پسرک ..........
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٤ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |
شبی از درد تنهائی ... شدم آواره صحرا

نسیمی می وزید آهسته ...جان افزا

سپردم دل به دستان دل انگیزش ...

و گفتم مهربان اینک ببر از سینه ام دل را

مرا بگذار در تاریکی شب ...باغمم تنها

نسیم آرام آمد...از میان کوچه ی تنهایی ام پیچید

نشست آهسته در پیشم

زباغ گونه هایم خوشه های اشکهایم چید

نگاهم کرد و بردرد دلم خندید

بدو گفتم نسیم مهربان من : ....بفرما : زندگانی چیست؟

که جز غم حاصلی دیگر برایم نیست ....

نسیم آرام چرخی زد

نسیم آهسته لب بگشود : .....

جهانی بود و یک دنیا پریشانی

نه من از رمز و راز عاشقی دانم .... نه تو دانی !!!

فقط بشنو :

تمام زندگی درد است و حیرانی

تو داری انتقام از عشق می گیری ؟

تمام زندگی در کودکی ها سر شد و پیری

پریدم در دهان او جوانی کو ؟جوانی کو؟

بگفت آهسته تر عاشق

جوانی زندگانی نیست ...

جوانی با غریو عاشقی ها سوخت

جوانی با نسیم بی وفایی ساخت

جوانی با جدائی مُرد

تمام زندگی این بود،باید غصه و غم خورد
 
جوانی با جدائی مُرد
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |


هیچ مردی در جهان آسوده و بی درد نیست

ور کسی آسوده دارد دل همانا مرد نیست

دردمندان خود نمی دانند قدر درد خویش

زان که بالاتر ز بی دردی به عالم درد نیست

کشتی افتادگی باید نه تیغ کبر و ناز

ورطه عشق است اینجا عرصه ناورد نیست

حسن لیلی بیشتر کس را کند مفتون ولی

یست عاشق هر که چون مجنون بیابان گرد نیست

در زجاج چشم بد بین است عکس تیرگی

ورنه اندر جوهر مرآت امکان گرد نیست

بر گل رخسار یار من عرق بنشسته است

این شمیم راحت افزا بوی ماءالورد نیست

نسیت گر پروانه بلبل هست از او خون گرم تر

هیچگه بازار حسن گلعذاران سرد نیست

دستیارانند او را زلف و ابرو ،خط و خال

نرگس مست تو در تسخیر دل ها فرد نیست

صرف تا کی کردنش در صحبت نابخردان

عاقلا عمر گرامی گنج باد آورد نیست

از سر و جان عابد!دل بر گرفتن لازم است

عاشقی تنها به اشک سرخ و روی زرد نیست

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |


مردم ما ، زندگانی را

از صدای باد می گیرند

مهربانی و محبت را

از پرستویاد می گیرند

مردم ما ، با صدای آب

غصه را از قلب می شویند

چشمه را وقتی که می بینند

یک سلام گرم می گویند

مردم ما ، شاپرک ها را

مثل گل ها دوست می دارند

روی سنگ کوه ها هم حتی

دانه های عشق می کارند

مردم ما ، دوستی ها را

مثل بوی یاس می دانند

با گروه کبک ها در کوه

هم صدا ، آوازمی خوانند

مردم ما ، مهربان هستند

در ده ما زندگی زیباست

مثل شبنم روی یک گلبرگ

آسمان در چشمشان پیداست

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |

یکی دیوانه ای آتش برافروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

 

همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد

 

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

 

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

 

خوشم با اینچنین دیوانگی ها

که میخندم به آن فرزانگی ها

 

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

 

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی که فرجامی نداریم

 

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

 

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستی زرم کن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

(شعر از قیصر امین پور )

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

سوتکی در دستی کودکی گستاخ و بازیگوش

و او هر روزپی در پی دم گرم خودش را

به سختی در گلویم بفشارد

و خواب خفته گان خفته را بیدار سازد

بدین سان

بشکند دائم سکوت مرگبارم را . . .

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط mohammad eftekhari نظرات () |